تبليغاتX
روزگاری که میگذرد







روزگاری که میگذرد

سلام
خوبید؟
در چه حالید؟
ما خوبیم. بد نیستسم. دیروز آقای همسر مریض بود و با این اخلاق خوبش خونه موند.
امروز چه هوایی بود.
چه بارونی.
چه تگرگی
من اصلا قصد نداشتم بیرون برم ولی با عجله زیاد حاضر شدم و توی اون اوضاع زدم بیرون.
تا حاضر هم میشدم برای خودم دلیل موجه ساختم که بعدا به خودم نگم چرا بیخودی رفتی بیرون
خلاصه به بهانه تور و روبان خریدن برای دوختن پشه بند برای پسرم زدم بیرون
جای اونهایی که بیرون نبودند خالی. خیلی خوب بود.
خریدم را هم کردم و برگشتم.
حالم جا اومد.
خوب برنامه غذایی ام را هم الان 8 روزه که خیلی خوب رعایت کردم.
فعلا اعلام وزن نمیکنم تا کمی بیاد وزنم پایین.
میترسم وحشت کنید.
یه مقدار کم کردم میگم چقدر بودم و چقدر شدم.
پجشنبه هم یه عالمه مهمون داشتم. خیلی خسته شدم. انگار هر روز قدرتم کمتر از روز قبل میشه.
خوب فعلا برم تا ببینم چی میشه.
راستی خواهرم هم بهتره. فعلا بچه مشکلی نداره.
دوستتون دارم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 17:45 توسط نگین| |

سلام

خوبید؟

من خوبم نیستم نمیدونم داغونم کمی

نمیدونم اوضاع چرا این جوری به هم خورده

این از اوضاع خودم که صد رحمت به برزخ

خواهرم که بارداره حالش خوب نست و بچه توی شکمش رشد نمیکنه.

الان که هفت ماه و نیمه است براش آمپول بتامتازون زدن ۶ تا که ریه بچه کامل بشه و سه شنبه اگه سونو نشون داد که بچه بازم رشد نکرده اونو به دنیا بیارن که بعدش معلوم نیست چی میشه . خودش هم دائم ناراحته که البته حق داره. من هم که دارم دق میکنم براش.

پدرم خورده زمینو دستش حسابی آسیب دیده و الان دو روز هم هست سر کار نرفته

خلاصه حسابی گره خورده ایم

یکی از دوستان هم پدر ۵۷ ساله اش عمرش را داد به شما

جمعه هفتمش بود

یه ابر تیره روی سرم رو گرفته

بازم دارم غر میزنم نه؟

حال بدی ام

دیروز و امروز تا ۱ بعد از ظهر خوابیدم

خواب بد و سخت و ناآرام ولی باز هم خوابیده ام.

میدونید دلم چی میخواد؟

عشق

یه نگاه گرم

یه کسی که باهام حرف بزنه و درکم کنه

خسته ام از تنهایی و سکوت

دلم فریاد میخواد

توی یه کوه بزرگ

تنهای تنها

بدون هیچ دغدغه

دارم هذیان میگم

برم تا بیشتر از این گیجتون نکردم

جدی نگیرید

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 18:53 توسط نگین| |

سلام

خوب اول سال نو را به همه دوستان عزیزم تبریک میگم و برای همتون آرزوی موفقیت میکنم

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم دوباره بنویسم

راستش دلم نیومد دوستان عزیزی را که توی این مدت به سختی به دست آوردم از دست بدم.

در ضمن دلم هم نمیخواست با نوشته هایم امواج منفی براتون بفرستم

این عید هم گذشت

امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه

از اونهایی هم که حتی اگر من ننویسم اونها به من سر میزنند ممنونم

راستش تعطیلات برای من که اولین عید سرد و بی روح و بی عشق بود خیلی سخت گذشت.باز هم همون نمایش مسخره بود که همه فکر میکردند دوباره ما تبدیل به یک زوج خوشبخت شدیم که داریم با هم میریم سفر.

از سوم تا نهم عید رفتیم یزد که منو فقط برای حمالی برده بود و من هم خداییش اونجا دلم نمیاد بذارم مادرش کار کنه اول اینکه دستپختش اصلا خوب نیست . البته میشه خوردش و دوم اینکه پیر و مریضه و به خاطر خدای خودم این کار را میکنم و نه به خاطر این قوم عوضی. ببخشید ها خیلی عصبانیم

اگه بخوام ریز این روزها را تعریف کنم یک کتاب میشه و من هم اصلا طاقت تکرارشون را ندارم.

کار مثبتی که کردم این بود که برای مادر شوهر عزیز تعریف کردم پسرش چه گلی به سر همه ما زده و چه کرده.

بهش گفتم که گذشت و بخشش دیگه توی دلم جایی نداره و تا عمر داره از پسرش نمیگذرم.

دو روز پیش شوهرم راجع به امتحان تخصص حرف میزد.

آقا تازه تصمیم گرفته که ادامه تحصیل بده

امتحان ۳۱ فروردینه

ازش میپرسم اگه شهر دیگه ای قبول بشی چکار میکنی؟

میگه میرم

میگم پس ما چی؟

میگه هر کی با منه میاد!

گفتم عزیزم هر جا دوست داری برو ما صبر میکنیم درست تموم شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشت از تعجب شاخ در میآورد

من همون زنی هستم که برای همه چیز آویزونش بودم حالا دارم میگم برو.

امروز صبح هم وقتی پسرم را گذاشت مدرسه برگشت خونه

نشست سر فرصت صبحانه اش را خورد و گفت بشین میخواهم باهات حرف بزنم/.

گفت این سه ماه که با من بوده هنوز مطمئن نبوده که میخواهد با من زندگی کنه یا نه

ولی حالا مطمئن به این نتیجه رسیده که میشه این زندگی را دزست کرد.گفت حالا که فکر میکنه میشه زندگی کرد باید خیلی چیزها عوض بشه. خلاصه هر چی توی دلش بود گفت.

حتی گفت که باید من وزنم را کم کنم.

برای اولین بار من هم همه حرفهامو بهش زدم.

گفتن که من ۱۰ ساله دارم بی عشق و با مرارت باهات زندگی میکنم.

اگر انتظار این همه تغییر از من داری تو هم باید عوض بشی

بهش گفتم این ماجرا منو حسابی قوی کرد(حالا جالبه که اشک میریختم و میگفتم این قدر قوی هستم)

من به کمک چندین نفر و مشاور و روانپزشک به اینجا رسیده ام که الان تو میتونی با من حرف بزنی.

دسته های موهایی که توی این چند وقت سفید شده بود بهش نشون دادم و گفتم تا نرفته بودی از رفتنت می ترسیدم ولی حالا دیگه نمیترسم

من خوشبختی بچه ام را میخوام و اگر قرار باشه توی زندگی همه اش زور بگی و زندگی پر تنشی داشته باشیم بهتره که با بچه بری.

من به حق مادری ام راضی هستم.مهریه ام هم ازت میگیرم. تا دونه آخرش. من هم دیگه خسته ام

اگه میخوای این زندگی درست بشه باید تو هم بخوای.

من ۶ ماه از تو مهلت میگیرم تا یه مقدار از اضافه وزنم را کم کنم.

تو هم توی این ۶ ماه چون نمیتونی همراه خوبی باشی منو رها کن. اعصاب منو خرد نکن

بعد از ۶ ماه هم تو باید به شرطهای من گوش کنی.

تمام حرفهامو گوش کرد. سکوت کرد ولی مخالفت هم نکرد.

باید دید چی میشه. دیگه طاقتم طاق شده. تحمل این زندگی برام خیلی سخت شده.

خیلی خسته ام

مثل هر سال که قول میدم لاغر بشم باز هم میخوام لاغر بشم. البته نه لاغر لاغر. اون قدر که از این حالت در بیام.

حالا دیگه فهمیده ام توی این دنیا تنهای تنهام

نه همسری نه همدمی

خودم و خودم

باید به فکر خودم باشم.

باید خودمو جمع و جور کنم که اگه ۶ ماه دیگه منو باز رها کرد و رفت بتونم با مدرک فوق لیسانسم برم سر کار و زندگیمو بچرخونم.

خلاصه اینکه بد روزگاری است و ما دوباره رژیم هستیم.

ببینیم این دفعه چی میشه

باور کنید دیگه حس و حال ندارم شرح بدم چی شده این مدت.

شاید وقتی دیگر............

فعلا خداحافظ

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 21:4 توسط نگین| |

سلام

خوبید؟

من بد نیستم

خوب اعتماد به نفسم با تعریفهای اغراق آمیز شما صد چندان شد

میدونم قابل این همه تعریف نیستم جون بالاخره آینه راست راستش را به من میگه

چند روز پیش برای خرید چیزی همسر با بداخلاقی تمام یکی از کارتهای بانکی اش را به من داده بود.

امروز هم با پسرم رفتیم شعبه بچه گانه هالیدی و برای پسرم سه دست لباس به حساب باباش

خریدیم.

راستی تا به حال فرشته دیدید؟

من دیدم

نمیشه ماجرا را تعریف کرد  ولی دریا و خانوادش توی زندگی من فرشته هستند. باور کنید.

اوضاع بد نیست

همسر همچنان قهر و سرسنگین است

باید دید چه میشود.

من صبرم زیاده

امیدوارم صبرم نتیجه داشته باشه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 18:17 توسط نگین| |

عکس تموم

نمیشه بیشتر از این به بلاگفا اطمینان کرد

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:5 توسط نگین| |

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:50 توسط نگین| |

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:15 توسط نگین| |

سلام

خوبید؟

من بد نیستم

شما در چه حالید؟

خبر...........

خبر هم که زیاد هست ولی .......

خداییش امروز حوصله ندارم بنویسم

و اما خودم

برید ادامه مطالب

رمز نداره

راستی عکس گلهای کریستالی آماده است یکی به من یاد بده چطور عکس بذارم


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 17:37 توسط نگین| |

سلام دوستان


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 16:23 توسط نگین| |

رمز قبلی
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 8:0 توسط نگین| |

Design By : Night Melody